|
یک لیوان آب پرتقال
|
فارس نیوز،نوریِ همدانی،جبهه یِ پایداری،استادِ حقوقِ بینُ الملل ِعمومی،دانشگاه ام،رشته یِ حقوق،انصار ِ حزب الله،حُسین ِ شریعت مداری،مُجریِ «دیروز،امروز،فردا»،مصباح ِ یزدی،زایش ِ تراژدی «ترجمه یِ رویا مُنجِّم»،اخبار ِ صدا و سیما،وبسایت ِ کلمه،نُطق هایِ سیاسی ِ عبدالکریم ِ سروش،سعیدِ قاسمی،پیام ِ فضلی نژاد،سایتِ اخبار ِ روز،قرائت هایِ سکولاریستی ِ روشنفکرانِ ایرانی،تقدُّمِ دموکراسی بر فلسفه.
این ها من را به نفرت بر نمی انگیزانند:
اندیشه یِ دینی ِ عبدالکریمِ سروش،استادِ حقوق ِ اساسی ِ (۱) و (۲)،محمّدِ قوچانی،مُرتضی آوینی،اسلاوُی ژیژ ِک،کارل اشمیت،سید جوادِ طباطبائی،هیچکاک،بهرام بیضایی،پنج گانه ی تروفو،آرتیست،خشایار ِ دیهیمی،یادداشت هایِ زیر زمینی،سُهرابِ سپهری،آواره بر فراز ِ دریایِ مه.
پی نوشت:بدیهی است که به هر کُدام از «می» ها و «نمی» ها،بی شُمار،می توان افزود.
تفکُّر در ایران،رابطه ای دو سویه دارد.در ایران هم می توان فیلسوف بود و هم می توان تفکر را اساسا امری زائد پنداشت،وقعی به آن نگذاشت،دنبالِ عیشی آسوده رفت،ایمان آورد،سوژه هایِ متفکر را به سُخره گرفت و هِی به آن ها انگ زد.در ایران به طرز ِ وحشتناکی به فیلسوف نیازمند هستیم. فیلسوفی که بُحران را بفهمد و در آن تامُّل کند نه در گوشه یِ اتاقِ دانشگاه بنشیند و ردایِ فیلسوفیِ آکادمیک بر تن کند و انتزاع را چنان با امر ِ واقع سودا کند که انگ برج ِ عاج نشینی شایسته اش باشد.طباطبایی در کتابِ ابن ِخلدون به نکته ای جالب اشاره می کند؛هگل به سُنَّتِ فلسفی ِ آلمان ها تعلق دارد و شاید ربطی هم به ما نداشته باشد اما آنچه برای ِ ما ما مهم است شیوه یِ مواجهه یِ وی با بحران است و تامُل بر پیرامونِ آن.در مقابل ِ این نیاز ِ وحشتناک،گریزی وحشتناک نیز قرار دارد که من،این را بحُران می دانم.از دلِ این تضاد است که شکافی متولد می شود که من آن را خلاء،تصویر می کنم.خلائی که به امتناع ِ تفکر دامن می زند،ما را از مرکز ِ اندیشه میراند و در وادیِ اوهام رها می کند.من حقیقتا نمی فهمم چه طور می شود دغدغه یِ توسعه داشت،دغدغه یِ فرهنگ داشت،از سیاستِ داخل و خارج،هم زمان نالید و توامان تفکُّر را امری زائد پنداشت.
از نداشتن ِ یک احساس ِ ناسیونالیستی در رنج نیستم.این را بارها گفته ام و دیگر تکرار ِآن را ملال آور می دانم امّا نمی توانم بی تفاوتی ام را از اینکه خلیج ِ جنوبی ِ ایران را فارس بنامم یا عرب پنهان کُنم.در یکی از کلاس های ِ دانشکده یکی از دانشجویان ِ دختر از این مساله خاطر اش مکدَّر گشته بود که یک افغانی در صفِ بانک جلویِ او ایستاده بود و تبعا کار اش زود تر از او انجام می شد.کاری به احمقانه بودنِ چُنین نظری ندارم که بلاهت و سفاهت در آن موج می زند و تاکید بر کوته فکریِ چُنین شخصی را لازم نمیبینم.چنین نظری فقط از جانبِ انسانی می تواند بیرون بجهد که از نداشتنِ هر نوع شعور و هر آنچه پروراندن ِ عقلانیت را باعث می شود در رنج نیست بلکه قطعا در جهل ِ به توان ِ اِن سیر می کند.در نتیجه یک کودنِ به تمام معنا می تواند باشد.این مساله را بازگو کردم اما نه به آن جهت که گریزی بزنم بر نژاد پرست بودنِ ایرانیان بلکه گُریز به این نکته،که چقدر داد و قال برایِ فارس بودن ِ خلیج مهم نیست و چقدر تحقیر ِ بیگانگان - عرب و افغان - مهم است و اینکه چقدر جای ِ این دو گزاره در ذهنیتِ ایرانیان جابجا شده است که از پس ِ پُشت ِ احتمالا حسِّ تحقیر شدگی،فغان از به باد رفتن ِ شان ِ انسانیت سر نمی دهند اما برای نامِ یک خلیج-که گیرم سومین خلیج ِ بزرگ ِ جهان باشد_مسلسلوار ۲۵۰۰ سال سابقه یِ تمدُنی را به رُخ ِ این و آن می کشند.تمدُّنی که اگر کورُش پروراند حاکمانِ گُهی چون سلجوقی،غزنوی و صفوی نیز در دامن داشت.
پی نوشت:
*نژادگرایی
فیلم؛کلاسیک اش را باید دید
فلسفه؛کلاسیک اش را باید خواند
رُمان؛ " "
باید بیشتر کتاب بخوانم.باید بیشتر فیلم ببینم.باید بیشتر فکر کنم؛پس:
خداحافظ،جاده یِ مالهالند!
امروز یکی از اساتید ِ گُهی که دائما در حالِ بالا آوردنِ او هستم باز هم به من پیچید.آن چه بیش تر عذاب ام می دهد نه این تکّه پرانی ِ آدم ِاحمق است که در نزد ِ من این زن،چیزی بیش از یک گربه یِ چاق ِ قهوه ای رنگ نیست،بلکه لبخندِ کودنانه یِ من به این موچودِ بد قواره یِ دویست کیلویی است.از ترم ِ دوُّم به بعد همزمان با ورود ام به دانشگاه دل پیچه می گیرم و این دل پیچه تا هنگامی که آن محیطِ گُربه پرور را ترک می کنم ادامه می یابد.
آنچه باعث می شود فکر کردن به سیاست من را به هیجان بیاورد دیدنِ آن چونان پدیده ای هیجان انگیز است.پدیده ای که انسان ها را گاهی چنان به وجد می آورد که بنیان ها را ویران و نظمی نو در می اندازند.این شور گاه در پاسخ به «اقتدار»یست که نه «عقلائی» است و نه «سنتی» که جمع شده در سیمایی «کاریزماتیک» است و این برایم شوراننده تر از ابعادِ دیگر است.سیمایی که «ایمان» و «عمل» را به هم می آمیزد.نپرسید در این شور «عقلانیت» به کجا می رود که حتی تصلُّب و «شعورِ کاذبِ» بر آمده از آن،وجدِ من را در پی گیری اش فرو نمی کاهد. اندیشیدن به سیاست در نزدِ من،سیاستی که بازتابِ آن بر صحنه یِ عظیم اجتماع پخش شده است و شوراندنِ ملَّتی را باعث می شود،از بُعدِ روان شناسی و اجتماعیِ آن است که اهمیت پیدا می کند.در اینجا شانِ علمیِ سیاست و سرشتِ آن را از آنچه که به جامعه تابیده و «شور» ی را که در رگ و پی ِ ملَّتی افکنده تفکیک می کنم و چندان در بندِ تعاریفِ علمی و شانِ آکادمیک آن نیستم.
نداشتنِ تاریخِ مفهومی باعث می شود گاه بادِ دمکراسی خواهی به ما بوزد و گاه نسیم حکومت اسلامی ما را بنوازد،مرکزِ تحصیلیِ مُدرنی چون دانشگاه را در مقابل سُنَّتِ تحصیلی ِستُرگِ حوزه های علمیه قرار دهیم آنگاه شیوه یِ تحصیل در حوزه را مُدرن کنیم و دانشگاه را اسلامی کنیم و در پاره ای دَم از فیزیکِ اسلامی بزنیم و یا زراعت را بخواهیم از متن سنَّتِ نبوی استخراج کنیم و همه ی اینها از بلیّه هایِ نداشتنِ یک تاریخِ اندیشه یِ مُدوَّن و عدم آگاهی از تحوُّلِ مفاهیمِ اندیشه یِ خودی است که ما را ناچار می سازد سُنَّتِ اندیشه یِ غربی را پیش رویمان بنهیم و «ایسم» هایش را به اشتباه برای خود ترجمه بکنیم بی آنکه از تحوُّلِ آن مفاهیم آگاهی داشته باشیم.دقَّت می فرمایید(؟)نه از تحوُّلِ مفاهیمِ اندیشه یِ بومی اطلاّع داریم و نه از تحوُّلِ مفاهیمِ اندیشه یِ غربی.آن گاه این را به آن هم حواله می دهیم و چنان مفهوم را از مضمون خالی می کنیم که وقتی انگشت به آن می زنیم از آن صدا در می آید.و اینها از نکاتی بود که اگر طباطبایی نبود عمرا به آن ها التفات نمی کردم!
گویی تفکر در فرآیند نگارش است که می گیرد و می بالد و نه[نگارش]آنچنان که می گویند دریچه ای است برای خلاصی از اندیشه های انباشت شده.شروع به نگارش است که انسان را به سوژه ای متفکر بدل می سازد و آمیختن این دوست که در نهایت «شور اصیل تفکر» را در انسان بر می انگیزانند و آنرا به «امر آغازین»*پیوند می زند و این باعث می شود من هر چه کمتر از از نوشتن متنفر باشم و هر چه بیشتر آن را تاب بیاورم.
یادداشت
*نگاه کنید به: مارتین هیدگر،معنای تفکر چیست،ترجمه ی فرهاد سلمانیان،نشر مرکز،چاپ چهارم،۱۳۸۸
روزنه های فعالیتِ انتقادیِ سیاسی آنقدر ها برای نوعی عمل سیاسی بسته نشده اند که از طریق آن نتوان حتّا به پیشبردِ هر چند لاک پُشت وارِ مطالباتِ مشروع در قانونِ اساسی واصل نشد.نظامِ سیاسیِ ایران هنوز به آن غلظت از توتالیتاریسم نرسیده است که درِ هر نوع فعالیّتِ سیاسیِ انتقادی را اگرچه نه در پوششِ اپوزیسیون بر سوژه هایِ سیاسیِ آن ببندد ولی با این حال بر درِ اصلاح آن قفلی نهاده شده که با تجربه یک قرن آزادی خواهی می بایست بجای شکستنِ آن به دنبالِ شاه کلید اش گشت. وضعیتی که سی سالِ پیش به انقلابِ اسلامی منتهی شد قطعا پیشرفتی در مسیرِ آزادی خواهی ایرانیان بوده است.ایرانیان هفتاد سال پس از تجربه ی مشروطه یِ نصفه و نیمه ای متعاقبِ آن شکست اش را به نظاره نشستند.شکستی که ریشه در عدمِ فهم مبانی و عدمِ کوشش برای فهمِ آن جز در مواردی اندک داشت که نتیجه یِ آن جز لغزش در آن از مفاهیمی مانند «مدینه النبی» به «جامعه یِ مدنی» آن هم در اندیشه یِ سردَم دارانِ اصلاح طلبی در ایرانِ بعد از انقلاب نبود که از مشروطه یِ ناقص به یک جمهوریِ ناقص دست یافته بود.
سوال اساسی این است که در وضعیت فعلی چه باید کرد.آیا می شود در فضایی بر خلاف سانتیمانتالیسم ِ حاکم بر انتخابات ۸۸،تصمیم به انتخاب گرفت و در وضعیتی که نظم ِ سیاسی ِ موجود در فضایی بینابین شناور است و از دل اش گاه دوّم ِ خرداد متولد می شود،گاه سوّم تیر و گاه ۲۲ خرداد دست به انتخابی عقلایی زد که حدِّ اقلِّ خواست هایِ سیاسی ِ مان را از رژیم ِ حاکم بخواهد؟برای مثال می شود به علی مطهری و لیست اش رای داد و دل به اقلیتِ اصول گرایِ به زعم ِ اصلاح طلبان،عاقل ِ مجلس نهم خوش کرد؟آیا از این طریق می شود به عقیده یِ عباس ِ عبدی در این فضایِ سیاسی ِ بینابین،چرخ دنده های دمکراتیزاسیون را روغن کاری کرد و پیش برد اش را یاری رساند؟یا اینکه این رای از سویِ نظام ِ سیاسی ِ موجود،مصادره به مطلوب و در در درجه یِ اوَّل آری به آن قلمداد می شود؟رای به مطهری اگرچه مطلوب ترین گزینه می نماید اما باید درباره اش تامُّل کرد.